تبليغاتX
و د ا ع

و د ا ع

 دل بسته به سکه های قلک بودیم

                                                     دنبال بهانه های کوچک بودیم

رویای بزرگ شدن خوب نبود

                                                   ای کاش تمام عمر کودک بودیم



+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26 6:5 PM توسط رامین |


خیلی وقته آپ نکردم.اگه طرفدار هنوز باشه تا 1 هفته باز آپ میکنم.اگه باشه ها!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1391/02/16 1:47 PM توسط رامین |


چند روز مونده به ارشد.هیچی نخوندم!انتظار هم دارم ته قبول شم!واسم دعا کنین!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14 6:31 PM توسط رامین |



چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم 

                                                            وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد  

                                                           اي عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد

                                                           تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

                                                           صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش

                                                         وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم

                                                       چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند

                                                       زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/10/01 3:35 PM توسط رامین |


چشمها یت
چه مهربان می نگرند
مرا
و دستانت
که خوشبو ترین شکوفه ها را
برای من
دسته دسته می کنند
***
تو پاييز را دوست داری
ومن همانند پاييز تو را
و چشمهایت
که رنگ پاييز را به خود گرفته اند
چه زيبا
آسمان را می نگرند
ودستانت که بوی پاييز را می دهند
چه زيبا
باد را
بر نوک انگشتانت به رقص می آورند ...


+ نوشته شده در شنبه 1389/09/27 2:33 PM توسط رامین |


در این شهر غریب.در این هیاهو و همهمه در این شهرهای غریب و دلتنگ پاییز صدایی نیست جز صدای قدم هایم بر روی برگ های وداع کرده با بهار و قار قار کلاغ های پر سر وصدا

کاش باران ببارد و آتش درونم را خاموش کند!کاش........کاش...........

چه کسی خواهد شست...............!!!!!!!!!!!

میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره....................

وقت تمام شد!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28 6:23 PM توسط رامین |


دخترک مثل هر روز جلوی ویترین مغازه ایستاده بود و محو تماشای کفش هایی بود که دوست داشت.زنی از آنجا رد میشد که ناگهان نگاهش به نگاه حسرت بار کودک افتاد.جلو رفت و دست دخترک را گرفت و کفشهایی را که دخترک هفته ها در حسرتش بود را برایش خرید.وقتی بیرون آمدند دخترک پرسید:خانم شما خدایید؟زن پاسخ داد:نه چطور مگه؟دخترک گفت:آخه میگن خدا خیلی مهربونه!زن پاسخ داد :نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم!دخترک گفت:میدانستم با خدا نسبت دارید که مهربانید!!!!!

دخترک

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/06/16 11:32 AM توسط رامین |


خاطرمان باشد به یادهم باشیم.شاید سال هابعددر گذرگاه جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بی اختیار بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود......

 

+ نوشته شده در شنبه 1389/05/30 12:9 PM توسط رامین |


اگه پرواز کردن بلد نیستی هرگز خونت رو لبه پرتگاه درست نکن!!!!!!!!!!!!

بهتره خدمت بعضی ها عرض کنم که کسی رو که حرف راست میزنه نمیزنن!!!!!!!!!!!!!!!!پس باید تورو بزنم!!!!!!!!بعضی ها!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/05/03 2:30 PM توسط رامین |


سلاااااااااااامممم

کوچیکا بزرگا خوبا خوبترها.خوشگلا و خوشگلترا!!!!!!!!!!خوبینننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اومدم بگم دارم واسه ارشد درس میخونم سرم شلوغه!!!!!!!!!نمیتونم آپ شم!

واسم دعا کنین!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28 1:6 PM توسط رامین |


صبح زود بود.قرار بود با هم برن تو جنگل واسه گردش!مامالن و باباش که وسایل رو آماده کردن و دختره هم از خواب پاشد رفتن سوار ماشین شدند و رفتند تو جنگل!وقتی به جنگل رسیدن از ماشین پیاده شدن و شروع کردن به زدن چادر!یهو دختره گفت من میرم هیزم جمع کنم بیام!بعد رفت و هیزم جمع کرد وقتی داشت برمیگشت دیگه ماشین رو نمیدید!شروع کرد به دویدن واسه پیدا کردن چادر ولی هرچی گشت چادرشون رو پیدا نکرد.هوا دیگه تاریک شد نه از چادر خبری بود نه از پدر ومادرش از یه طرف هم صدای گرگای جنگل به گوش میرسید.همینطور که بی امید راه میرفت دید یه کلبه یکم اونطرفتر هستش!نزدیکتر که رفت دید یه پیر مرد مسن اونجاس که داره نماز می خونه!رفت تو کلبه به پیرمرد گفت:من چادرمون رو گم کردم میتونم امشب رو اینجا بخوابم؟پیرمرد گفت باشه اشکالی نداره!همین که رفت تو تختخواب دراز بکشه و بخواقبه دید پیرمرد با حالت عجیبی بهش نزدیک میشه!وقتی دید کار داره از کار میگذره چوب کنار تخت رو به طرف پیرمرد پرت کرد و از کلبه فرار کرد!همینطور که داشت فرار میکرد با خودش گفت خدایا شب رو چیکار کنم؟حیوونا میخورنم!همینطور که داشت فکر میکرد دید ۴تا پسر جوون یکم اونطرفتر چادر زدن!مست شدن و دارن میرقصن!یکم فکر کرد گفت دیگه راه دیگه ای نیس یا باید شب رو با اینا باشم یا اینکه گرگا بکشنم!وقتی دید دیگه چاره ای نداره نزدیکتر رفت!پسرا همینطور که داشتن بهش نگاه میکردن بهشون گفت : من تو جنگل گم شدم امشب رو به شما پناه آوردم!یه جایی بدین که امشب رو بخوابم!

پسرا تو حالت مستی بهش اشاره کردن که برو تو چادر بخواب!دختره رفت تو چادر.خیلی میترسید!تو حین فکر بود که از خستگی زیاد خوابش بود!چشماش رو که باز کرد دید صبح شده!یکم ترسید بعد دید که تا صبح خوابیده بوده و پسرا کاری باهاش نکردن!پامیشه بیرون چادر رو نگاه میکنه میبینه پسرا خوردن و شب رو مستی و رفتن!

یهو دید کنار خاکستر آتشی که رئشن کرده بودن یکم مشروب مونده!اون رو ورداشت و گفت : به سلامتی کسایی که مشروب خوردن و وقته مستی حرمت رو نگه داشتن!!!!!!!!!!!!!

masti

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/03/31 1:24 PM توسط رامین |


همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

I CAN SAVE MYSELF

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/03/04 6:41 AM توسط رامین |


انکار اشتباه شده!من یه متن رو که بهم ایمیل رسیده بود گذاشتم تو بلاگم ولی انگار خزان قبل از من ثبتیده بودنش

خوب واسه احترام پاکیدمش

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/03/04 6:27 AM توسط رامین


پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


+ نوشته شده در سه شنبه 1389/01/17 2:15 PM توسط رامین |


سلاممممممممممممممم

بلاگم انگاری تعمیر شد!دستم درد نکنه

عیدتون پسا پس مبارک!این عکسم با اجازه حباب زدم!

+ نوشته شده در دوشنبه 1389/01/02 12:59 PM توسط رامین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

یه شب تو پاییز که غمت سر به سر دل میذاره........


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

آبان 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388



پیوندها

تنها
bella ragazza
تنها
دل نوشته ها
تو نمی دانی من یک مردابم
عسل
برزخ
متین
شیوا
اشکانیان
نینا
تنهایی هام(آیدا)
خزان
فرناز
رمان
شبنم
خورشید و ماه
نیمه شب نقره ای
الهام آسمونی
مینا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin