|
دل بسته به سکه های قلک بودیم دنبال بهانه های کوچک بودیم رویای بزرگ شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم خیلی وقته آپ نکردم.اگه طرفدار هنوز باشه تا 1 هفته باز آپ میکنم.اگه باشه ها!!!!!!!!!!!!!!!! چند روز مونده به ارشد.هیچی نخوندم!انتظار هم دارم ته قبول شم!واسم دعا کنین!!!!!!!!!!!!
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم اي عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم وين سيل گدازان را از سينه فروريزم چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم چشمها یت در این شهر غریب.در این هیاهو و همهمه در این شهرهای غریب و دلتنگ پاییز صدایی نیست جز صدای قدم هایم بر روی برگ های وداع کرده با بهار و قار قار کلاغ های پر سر وصدا
کاش باران ببارد و آتش درونم را خاموش کند!کاش........کاش........... چه کسی خواهد شست...............!!!!!!!!!!! میرم از شهر تو با یه کوله بار خاطره.................... وقت تمام شد!!!!!!!!!!!!!!!! دخترک مثل هر روز جلوی ویترین مغازه ایستاده بود و محو تماشای کفش هایی بود که دوست داشت.زنی از آنجا رد میشد که ناگهان نگاهش به نگاه حسرت بار کودک افتاد.جلو رفت و دست دخترک را گرفت و کفشهایی را که دخترک هفته ها در حسرتش بود را برایش خرید.وقتی بیرون آمدند دخترک پرسید:خانم شما خدایید؟زن پاسخ داد:نه چطور مگه؟دخترک گفت:آخه میگن خدا خیلی مهربونه!زن پاسخ داد :نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم!دخترک گفت:میدانستم با خدا نسبت دارید که مهربانید!!!!!
خاطرمان باشد به یادهم باشیم.شاید سال هابعددر گذرگاه جاده ها بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بی اختیار بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود......
اگه پرواز کردن بلد نیستی هرگز خونت رو لبه پرتگاه درست نکن!!!!!!!!!!!!
بهتره خدمت بعضی ها عرض کنم که کسی رو که حرف راست میزنه نمیزنن!!!!!!!!!!!!!!!!پس باید تورو بزنم!!!!!!!!بعضی ها!!!!!!!!!!! سلاااااااااااامممم
کوچیکا بزرگا خوبا خوبترها.خوشگلا و خوشگلترا!!!!!!!!!!خوبینننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اومدم بگم دارم واسه ارشد درس میخونم سرم شلوغه!!!!!!!!!نمیتونم آپ شم! واسم دعا کنین!!!!!!!!!!
صبح زود بود.قرار بود با هم برن تو جنگل واسه گردش!مامالن و باباش که وسایل رو آماده کردن و دختره هم از خواب پاشد رفتن سوار ماشین شدند و رفتند تو جنگل!وقتی به جنگل رسیدن از ماشین پیاده شدن و شروع کردن به زدن چادر!یهو دختره گفت من میرم هیزم جمع کنم بیام!بعد رفت و هیزم جمع کرد وقتی داشت برمیگشت دیگه ماشین رو نمیدید!شروع کرد به دویدن واسه پیدا کردن چادر ولی هرچی گشت چادرشون رو پیدا نکرد.هوا دیگه تاریک شد نه از چادر خبری بود نه از پدر ومادرش از یه طرف هم صدای گرگای جنگل به گوش میرسید.همینطور که بی امید راه میرفت دید یه کلبه یکم اونطرفتر هستش!نزدیکتر که رفت دید یه پیر مرد مسن اونجاس که داره نماز می خونه!رفت تو کلبه به پیرمرد گفت:من چادرمون رو گم کردم میتونم امشب رو اینجا بخوابم؟پیرمرد گفت باشه اشکالی نداره!همین که رفت تو تختخواب دراز بکشه و بخواقبه دید پیرمرد با حالت عجیبی بهش نزدیک میشه!وقتی دید کار داره از کار میگذره چوب کنار تخت رو به طرف پیرمرد پرت کرد و از کلبه فرار کرد!همینطور که داشت فرار میکرد با خودش گفت خدایا شب رو چیکار کنم؟حیوونا میخورنم!همینطور که داشت فکر میکرد دید ۴تا پسر جوون یکم اونطرفتر چادر زدن!مست شدن و دارن میرقصن!یکم فکر کرد گفت دیگه راه دیگه ای نیس یا باید شب رو با اینا باشم یا اینکه گرگا بکشنم!وقتی دید دیگه چاره ای نداره نزدیکتر رفت!پسرا همینطور که داشتن بهش نگاه میکردن بهشون گفت : من تو جنگل گم شدم امشب رو به شما پناه آوردم!یه جایی بدین که امشب رو بخوابم!
پسرا تو حالت مستی بهش اشاره کردن که برو تو چادر بخواب!دختره رفت تو چادر.خیلی میترسید!تو حین فکر بود که از خستگی زیاد خوابش بود!چشماش رو که باز کرد دید صبح شده!یکم ترسید بعد دید که تا صبح خوابیده بوده و پسرا کاری باهاش نکردن!پامیشه بیرون چادر رو نگاه میکنه میبینه پسرا خوردن و شب رو مستی و رفتن! یهو دید کنار خاکستر آتشی که رئشن کرده بودن یکم مشروب مونده!اون رو ورداشت و گفت : به سلامتی کسایی که مشروب خوردن و وقته مستی حرمت رو نگه داشتن!!!!!!!!!!!!! همه مي پرسند: انکار اشتباه شده!من یه متن رو که بهم ایمیل رسیده بود گذاشتم تو بلاگم ولی انگار خزان قبل از من ثبتیده بودنش خوب واسه احترام پاکیدمش + نوشته شده در سه شنبه 1389/03/04 6:27 AM توسط رامین
پريشانم، سلاممممممممممممممم
بلاگم انگاری تعمیر شد!دستم درد نکنه عیدتون پسا پس مبارک!این عکسم با اجازه حباب زدم!
|
| ||||||